لبخند میزنم :)

گلامو ببینین ولی چشمشون نزنین :D 
( واقعاً یه دفعه اینستا استوری کردم یکیشون چشم خورد تو یه روز سه بار افتاد از گلدون بیرون، گوشش شکست، دیگه براش صلوات نذر کردم الان به زندگی برگشته.)
آخه دیروز آوردم داخل، تا دیروز رو بالکن بودن، احساس کردم کمبود محبت گرفتن از وقتی زمستون شده ولی وقتی اینجان هم اونا به من انرژی میدن هم من به اونا. 



عرضم به خدمتتون که، اولی و سومی از راست، کادوهای تولد پارسالم هستن ^__^ و نزدیک به یک سال دارند. سومی همونیه که چشم خورد و دیگه گلدون براش خریدم بهش امید بدم. این اولیه، یه شاخه داشت که گل های ریز سفید میداد خیلیم ناز بودن ولی کلاغ حمله کرد اون شاخه شکست. راستی کلی بچه هم داره که بعداً نشونتون میدم!! این بچه‌زاییش هم جریان داره. 
دومی رو خودم خریدم، ماشالله اینم بزرگ شده. *__* 
چهارمی رو دوستم "نیتی" خریده ( این یک اسم فرضی است) که همونیه که کادوهای تولدمو خریده، ولی اینو برام خریده بود که قاب گوشیشو با ویترای رنگ کنم ازم تشکر کنه، اون تشکرو کرده ولی من هنوز رنگ نکردم #_# دیگه امتحانام تموم شه قول دادم رنگ کنم.
پنجمی بچه‌ی یه گل دیگه‌س، که اونم نیتی خریده بود برا خودش، ولی داد تا من ازش سرپرستی کنم. خود گله متاسفانه الان حالش خوب نیس، همه میگن این مرده ولی من بهش امید دارم که برگرده، این هم از اون قلمه گرفتم تابستون و خداروشکر خوبه حالش. 
اون برگ نارنجی که مشاهده می کنید هم جملات امیدبخش روش مینویسم تا روبروم باشه و بهم انرژی بده. 
برگ صورتی دعای قبل از مطالعه ست.
و برگ آ۴ هم آمینواسیدهای عزیز هستند :) که من هنوزم مسلط نیستم بهشون!!! 

و همونطور که ملاحظه می‌کنید دارم ایمنی میخونم و از روی کتاب خلاصه برداری میکنم. ولی یهو دلم خواست این صحنه رو اینجا بذارم به یادگار :)

+ شما چه مکانی رو برای کار کردن یا درس خوندن انتخاب می‌کنید و چیکار میکنید که بهره وری و انرژیتون افزایش پیدا کنه؟
++ اگه دوست داشتید شما هم داستان گلاتون رو تعریف کنید *__* 


20 دی 97 ساعت 19:08 | حسنا :) | نظرات

اتاقمو عوض کنم یا نکنم؟ :( 
یاد داستان کاسه‌ی چه کنم چه کنم میفتم. باید گریه کنم. ولی خندم میگیره. 
چه کنم؟

من دیگه تحمل شلختگی و بی نظمیشونو ندارم. ترم یک من خودم شلخته ترین بودم ولی الان واقعا دارم اذیت میشم. :( ولی خب نمیدونم اتاق جدید هم برم کیه چجوریه. عین هندونه‌ی در بسته‌س. اینجا حداقل سر ساعت خواب به توافق رسیدیم. یا مثلا تخت و میزم کنار همن. نمیدونم خلاصه. فعلاً یه بار بهشون گفتم که شاید اتاقمو عوض کنم ولی خب دلیل واقعیشو که روم نمیشه بگم. گفتم ازین اتاق خسته شدم دلم تنوع میخواد. و خب اونا هم از الان جایگزینمو دارن، نگران نیستن که آدم ناشناس بیاد. حتی شاید خوشحال هم بشن من نباشم...

میگه الان امتحاناته بهش فک نکن. دلم نمیخواد بهش فک کنم ولی بدجوری درگیر کرده ذهنمو. 


19 دی 97 ساعت 10:36 | حسنا :) | نظرات

سلام!
اصلاً باورم نمیشه :/ حالا اینکه چی باورم نمیشه مهم نیس.


آقا من یه طناب دار برا خودم آویختم :D نخند دلبندم شوخی نمیکنم. من یه فانتزی داشتم، اینکه دوس داشتم صبحا که از خواب پا میشم ( مثل یه غنچه وا میشم !) یه نفر دستمو بگیره از تخت منو بکشه بیرون بلندم کنه. آخه صبحا خیلی خوابالو تشریف دارم و خیلی سختمه بلند شم از تخت بیام بیرون ( و اگه یه کاتالیزگر منو فقط بلند کنه کلی کارام جلو میفته). خب اینکه مشخصه با خودم به گور میبرم این فانتزیمو :D فانتزی درجه دومم این بود که یه میله ای بالای تختم آویزون باشه، من صبحا از اون دس بگیرم خودمو بکشم بالا بلند شم. و همینجور هرروز صبح به این فکر میکردم و در حسرتش می سوختم. اما پریشب طی یه اقدام انتحاری که به ذهنم رسید، این طناب دار رو برا خودم آویختم و الان دو روزه که خوشحال و شاد و خندان ازش دست میگیرم و بلند میشم! ^_^ تختمون تو خوابگاه دو نفره س و من پاینم. این طنابو از میله ای که تخت بالایی رو نگهداشته آویختم. اینم از اختراعات من!!!


+ و وقتی نظری که تو وبلاگشون گذاشتی رو تایید نمی کنند یعنی دیگه نیا اینجا؟ 


جمله ی امید بخش امروزمون : 

" امروز یه کاری کن که فردا بخاطرش از خودت تشکر کنی!" 


18 دی 97 ساعت 12:16 | حسنا :) | نظرات

تازگیا چند باری برام پیش اومده که وقتی آدما فهمیدن چند سالمه یه جور دیگه شده برخورداشون. یه بار دیگه هم گفته بودم که یه نفر گفته دهه هفتادیا فلانن. حس خوبی نداره. همین. هرچند نمیدونم. شاید خود منم این رفتارو با کوچیک ترام دارم. نمیدونم. 

14 دی 97 ساعت 01:23 | حسنا :) | نظرات

باورتون میشه خواب میبینم که کامنت گذاشتید بعد پامیشم از خواب میام نگاه میکنم میبینم نه هیچی نیس :(

13 دی 97 ساعت 11:27 | حسنا :) | نظرات

دلم نمیخواد در مورد امتحان بگم چون خیلی بد بود. ولی الان احساس امیدواری و باانگیزه بودن دارم و اون فشار شدیدو دیگه حس نمیکنم. فردا یه امتجان دیگه داریم و 6 تا گزارش کار هم باید بنویسم. صدروزبهره وری با اینکه به نظر نمی رسید اما خیلی داره بهم کمک میکنه و احساس خوبی بهش دارم. امیدوارم گندی هم که توی انتقال زدم تو پایان ترم جبران کنم. در واقع باید جبران کنم و نمرم نزدیک به کامل بشه. یه پروژه ای چیزی هم براش میبرم که بهم نمره ی بیشتری بده. 14 هم بشم راضیم. 

این فیلم اوک جانگو  خیلیییییییییییییی خوشم اومده ازش، ^_^ از معدود چیزاییه این روزا حالمو بهتر میکنه. 
از دیدن فیلمایی که توش آدما زحمت میکشن و تلاش میکنن انگیزه میگیرم. وقتایی تنبلم هم خاطرات مادر پدرا و کسایی که خیلی سختی کشیدنو مرور میکنم و میگم تو خیلی هم شرایط خوبی داری و باید بابتش شکرگزار باشی. 

دیشب خودش یه عکسی بهم نشون داد، از جایگاه ویژه توی تماشاگران ایران - قطر ، بعد گفت اونی که اونجا نشسته کیه؟ منم نمیدونم واقعا یه حسی درونم بود، گفتم ژاوی؟ ( توجه کنید من تا دو ترم پسرای کلاسمون رو نمیتونستم از هم تفکیک کنم و واقعا تو تشخیص چهره ضعیفم، ژاوی رو هم آخرین بار دوران راهنمایی تو فینال جام جهانی که اسپانیا برنده شد دیدم) و وقتی گفت از کجا فهمیدی من داشتم رو ابرها پرواز میکردم :))))))))))))  نمیتونم بگم چقد حس خوبی بود و دیشب که اونقد حالم خراب بود چقدرررر خوشحالم کرد و امیدوار شدم به خودم. احساس میکنم این یه هدیه از طرف خدا بود.

دارم کتاب «درباره مدیریت خود» رو میخونم. یه جاش گفته که باید بدونید شما شنونده هستید یا خواننده. یعنی با کدوم بهتر یاد میگیرید و تمرکزتون بالاتره. احساس میکنم تو شناخت خودم هنوز خیلی راه نرفته دارم و نمیدونم چطور باید این مسائل رو بفهمم. چجوری خودمو آزمایش کنم. واقعاٌ تا حالا به طراحی آزمایشی برای اجرا روی خودم فک نکرده بودم. به نظر شما چطور میشه فهمید؟ ویژگی های یه خواننده چیه و ویژگی های یه شنونده چیه؟

آهان اهداف صد روز بهره وریمم همینجا بگم که تغییر کرده چجوری شده :

1. مطالعه ی غیر درسی ( 20 دقیقه )
2. مطالعه ی درسی ( حداقل 1:45 دقیقه)
3. قرآن یک صفحه در روز ( 15 دقیقه )
4. صلوات های نذریم، (15 دقیقه)
5. شست و شوی ظرف یا لباس ( 15 دقیقه)
6. نرمش، پیاده روی یا ورزش ( 15 دقیقه)
7. خواندن یک صفحه از یک کتاب تکست مربوط به رشته (15 دقیقه)
8. تماشای 15 دقیقه ویدیو از iBiology (15 دقیقه)
9. تماشای یک ویدیو از ریاضی - یا خواندن ریاضی ( 15 دقیقه)
10. تماشای فیلم ( 15 دقیقه)

که روی هم میشه 4 ساعت بهره وری در روز. تا حالا خیلی تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و مشکلی نداشتم، احتمالا بعد از تموم شدن امتحاناتم، یکی دو قلم دیگه هم بهش اضافه کنم، مثل خوندن زبان و همچنین کشیدن یه نقاشی کوچیک در روز یا نوشتن یه جمله ی انگیزشی هر صبح.

بعد من اولش توی tumblr مینوشتم، ولی الان توی دفترچه یادداشت گوشی (memo ) مینویسم. هرروز این لیستو کپی میکنم، تاریخشو میزنم، براش ازون خونه ها که تیک میخوره میذارم و هرکاریو انجام بدم تیکش رو میزنم.






11 دی 97 ساعت 19:19 | حسنا :) | نظرات

یهویی دیدمش و منم دلم خواست ازینا بنویسم!

1. کارکردن تابستون توی آزمایشگاه و شروع پروژه با استادی که دوس داشتم
2. باز کردن پیج اینستاگرامم
3. خریدن دفتر بوژو
4. معدلمو بالا آوردم ( بعد از اون رسوایی!) و این خیلی بهم عزت نفس و امید داد
5. در مورد خودم خیلی چیزا یاد گرفتم و احساس میکنم توی مسیر رشد قرار دارم
6. منظم تر شدم و تنبلیمو تا حد خوبی کنار گذاشتم، از کار کردن و سختی کشیدن لذت میبرم
7. روابطم به ثبات بیشتری رسیده و کارای احمقانه ی کمتری میکنم
8. کار کردن توی انجمن و برگزاری سه تا همایش بهم چیزای زیادی در مورد کار گروهی یادداد و با اینکه خیلییییی سخت بود اما تجربه ی خوبی بود
9. چندین پوستر طراحی و اجرا کردم و مهارتم تو فوتوشاپ بیشتر شده ( هرچند نمیدونم که به دردم میخوره یا نه )
10. تونستم تابستون توی اتاق تنهایی بخوابم و با ترسم از تنها بودن مقابله کنم
11. یه چندباری غذا پختم و واقعا خورش به رو از دستاوردهام در 2018 میدونم :))))))))))))))
12. خونمون بالاخره داره آماده میشه و خوشحالم ازینکه خانوادم خوشحالن
13. یه پویش کوچیک رو مدیریت کردم و با اینکه کوچیکه اما از داشتنش و جلو بردنش خوشحالم
14. مصاحبه با روزنامه خوشحال کننده بود و باعث شد خانواده هم توی مسیری که پیش گرفتم بیشتر همراهیم کنن و اعتماد به نفسم توی این راه بیشتر شه
15. عروسی دخترخاله هم راستش خیلی خوشحال کننده بود! و 2018 رو سال بهتری کرد!
16. چندتا دوست مجازی خوب دارم و با اینکه نمیتونم ببینمشون اما از بودنشون خوشحالم و واقعاً دیدن این آدما منو به زندگی امیدوار میکنه و باعث میشه فک نکنم دنیا جای مزخرفیه. شاید خود اونا به این نگن دوستی، اما من از هم صحبتی باهاشون واقعا خوشحال میشم و در سطح دوستی هایی که من تجربه کردم اونا برام واقعاً دوست به شمار میان. ( از جمله دوستان وبلاگیم *__* )
17. حس میکنم خانوم تر شدم و مثلا چندباری رفتم خرید میوه و سبزی و واقعاً بهم حس خوبی داده :D 
18. واقعاً فک نمیکردم نوشتن 18 تا چیزی که 2018 رو سال بهتری کرد انقد سخت باشه! ولی بالاخره به 18 رسید! خب هیجدهمی دیدنش بود. امیدوارم بازم ببینمش...


من کلا کارم این شده هی برم تو چالش و براتون چالش راه بندازم :))))) شما هم اگه دوست داشتید از 18 چیزی که 2018 رو براتون بهتر کرد بگید!

البته یه چیزی بگم من اصلا ازونایی نیستم کریسمس تبریک بگم و ازینکارا، اینو فقط دیدم و فک کردم بهانه ی خوبیه که بهش فک کنم توی موقعیتی که به امید نیاز دارم.

این اوک جانگ یه جمله داره میگه من یه اسلحه ی مخفی دارم و اون اسلحه امیده. امیدتون کم نشه الهی!! 




10 دی 97 ساعت 23:47 | حسنا :) | نظرات

صفحات قبل : 1 2 3 4 5 6 7 ...