تبلیغات
لبخند میزنم :)

لبخند میزنم :)

امسال اولین باری بود که سیزده‌بدرو میرفتم سمت خانواده پدری. یعنی از جایی که یادمه اولین بار بود، بچگیامو نمیدونم. چون بقیه هم همه بودن خوب بود خوش گذشت، ولی خب کلاً مثل قبل نیستم. یه چیزی تو من عوض شده که دیگه خیلی نمیتونم خوشحال باشم. نمیدونم. 

باد انداختیم. باد همون تابه. اسمشو خیلی دوست دارم. شاید دلم بخواد یه پسر داشته باشم اسمشو بذارم باد...

امسال سال آبادیه. همه جا سبزه. پروانه‌ها خیلی زیادن، بوی درمنه توی دشت پیچیده، و باد جوری هلت میده که انگار از پشت بغلت میکنه

بعضیا عاشق آسمونن، بعضیا ابر، بعضیا دریا، من عاشق کوهم، کوه و دامنه و دشت ... 


بعدش رفتیم سمت خانواده‌ی مامان اینا. خوبه که مامان و بابام هردوشون اهل یه جا هستن. ولی خب دیگه بچه‌های ما اینجوری نمیشن. جوونا داشتن تو زعفرونا بجا ( وجین ) میکردن، خاکشیرا رو میکندن که ریشه زعفرونا ضعیف نشه. منم یه دست گل چیدم از همون علفای هرز. ولی خب اونقدی نشد که خوشگل بشن. البته همون کنار هم گذاشتنشون هم لذت بخش بود.

بعدش رفتیم هفت‌سنگ بازی کردیم. برای یار کشی دو نفر اوستا میشن وامیستن. بعد هرکسی برا خودش پَل ( یار ) میگیره، یه اسم هم برا هرکدوم انتخاب میکنن بین خودشون؛ مثلاً سیب و هلو. بعد دو تا پل دست‌ در دست میرن جلوی اوستا‌ها، میگن اوستا حلّی حلّی، اوستاها هم میگن شیرم شِکَلّی؛ بعد اونا میگن سیب یا هلو؟ یکی از اوستاها میگه سیب یکی میگه هلو، و اینگونه یارکشی می‌شود الی آخر. جای خنده‌دارش همون اسماییه که برا خودشون انتخاب میکنن :)))))) 

یک اصطلاح دیگه هم که در بازی به کار میره "تقّاشی" دادنه. یعنی جر زدن. و به کسی که جر میزنه میگن "تقاشی دو" 

بعدش هم رفتیم سمت کوه، نه خیلی بالا البته، و گیاهای کوهی جمع کردیم. ملنگو (malango ) از همه بیشتر بود که من واقعاً خیلیییی بوشو دوس دارم، یکی از ادویه‌ها‌ی کمه‌جوشه. کتلکتو ( ka-te-le-ka-to ) هم بود ولی کوچیک بودن هنوز بزرگ نشده بودن، یکمم ازونا جمع کردیم. اونم ادویه‌ست. 

بعدشم یکم دوره گرفتن رقصیدن فامیلا و اومدیم خونه :) در حالی که یادمون رفت سیزده‌مونو بدر کنیم



13 فروردین 98 ساعت 23:12 | حسنا :) | نظرات

نشر کوله پشتی

کتاب خاطرات یه دریاسالار بازنشسته‌ی آمریکاییه که ده اصلو بنابر تجربیات خودش بیان میکنه. که به نظر من میشه اسمشونو گذاشت ده اصل سخت‌کوشی. ازین ببعدو اگه میخونید اسپویله. 

اصل یکم : کار امروز به فردا مگذار یا تخت‌خوابت رو مرتب کن. میگه همین کار ساده باعث میشه احساس خوبی بهت دست بده و از طرفی هم اگه روز بدی رو بگذرونی و بیای و با تخت مرتبت روبرو بشی بهت انگیزه میده. 


اصل دوم : تو به تنهایی از عهده‌اش بر نمیای ؛ در مورد تجربه‌ش توی قایقرانی صحبت میکنه و میگه گاهی ما تو مسیر زندگی مشکلاتی برامون به وجود میاد که اگه یه گروه از آدمای خوب و درستو تو زندگی در کنارمون داشته باشیم بهمون کمک میکنه دوباره قوای خودمونو به دست بیاریم. 

اصل سوم : تنها چیزی که مهمه وسعت قلب شماست؛ منظورش از وسعت قلب "همت" آدم هاست، و میگه اینکه شما نژادتون چیه یا قدتون چقدره اهمیت نداره، بلندی همتتونه که مهمه 

اصل چهارم : زندگی عادلانه نیست، به مسیرت ادامه بده ؛ میگه ما تو ارتش باید هرروز پوتینامونو واکس میزدیم و یونیفرممونو مرتب میپوشیدیم، ولی مهم نبود چقد مرتب باشیم همیشه افسر میگفت نه کافی نیست و تنبیهمون هم این بود که با لباس خیس بریم تو ساحل غلت بزنیم تا وقتی مثل یه کلوچه‌ی شکری بشیم؛ بعداً فهمیدیم اونا میخواستن به ما این درسو بدن که زندگی عادلانه نیست و این دلیلی نمیشه که متوقف بشی، تو باید به مسیرت ادامه بدی

اصل پنجم : شکست باعث قوی‌تر شدن شما میشه، اگه میخوای دنیا رو نجات بدی از سیرک نترس ؛ سیرک هم یکی دیگه از تنبیهات سختشون بوده و میگه که چطور باعث شده چندبار باختن قوی ترشون کنه و در نهایت با اختلاف توی شنا اول بشن

اصل ششم : باید جسارت زیادی داشته باشی، اگه میخوای دنیا رو تغییر بدی با موانع شاخ به شاخ شو ؛ میگه نباید بترسی و لازمه ترسو کنار بذاری و باهاشون روبرو بشی. یاد حدیث امام علی میفتم که میگه از هرچی میترسی باهاش روبرو شو

اصل هفتم : در برابر زورگوها بایستید؛ در مورد آموزششون میگه که اقیانوس پر از کوسه بوده و در عین حال اونا باید شنا میکردن و اکه حتی با کوسه هم روبرو میشدن بهشون آموزش داده بودن که چجوری با کوسه ها بجنگن. و میگه من از این درس یاد گرفتم که تو زندگیمم باید در مقابل زورگوها وایستم

اصل هشتم : در موقعیت درست قرار بگیرید، بهترین خودتون باشید

اصل نهم : به دیگران امید بدهید، میگه یه بار یه تمرینی داشتیم ده نفر بودیم و تمرینا هم خیلی سخت بوده، فرمانده گفته اگه ۵ نفر تسلیم بشن و دست بکشن اونموقع تمرینا تموم میشه و آزاد میشین؛ یه نفر رفت تو گل گیر کرد تا زانو، فرمانده یه لبخندی زد و منتظر شد که یکی یکی بقیه دست بکشن؛ ولی یهو اونی که گیر کرده بود شروع کرد به اواز خوندن و بقیه هم همه باهاش همخونی کردن و فرمانده با اینکه عصبی شده بود ما به کارمون ادامه دادیم و همین باعث شد امید و انگیزه بگیریم

اصل دهم : هرگز تسلیم نشو. باز میگه یه اردویی رفته بودیم فرمانده گفته فقط لازمه سه بار این زنگو تکون بدید و اونموقع معافید از همه چی و میرید پی زندگیتون. ولی مطمین باشید اگه اینکارو کنید تا آخر عمرتون حسرت میخورید که چرا تسلیم شدید، و نیگه ازونجا یاد گرفتم هرگز تسلیم نشم 

پایان اسپویل

الهام بخش بود. شبیه خاطراتی بود که مامان باباهامون همیشه از سختی‌های دوران تحصیلات و بچگی‌هاشون برامون تعریف میکنن. ( البته حدود صد برابر سخت‌تر و یه جاهایی انقد صحنه دردناک و سخت بود که نمیتونستم به خوندن ادامه بدم دلم ریش میشد) ولی خب چون خیلی کتاب کوتاهی بود راضیم که خوندمش. دو ‌ساعت حدوداً زمان برد. 




11 فروردین 98 ساعت 23:57 | حسنا :) | نظرات

با هر روایتش یه روضه رفتم و اشک ریختم. خداروشکر که اول سال اینجوری شروع شد. انصافاً هرجا اسم نفیسه مرشدزاده و نشر اطراف هست محاله کتاب بدی بیرون بیاد. و بعد از خوندن این کتاب احساس کردم چقدر کم توشه از شب‌های عاشورا و محرم برداشتم برای خودم و چقد کم خاطره دارم برای روایت کردن‌.

قسمت‌هایی از کتاب رو که هایلایت کردم اینجا مینویسم : 

پسر شبیب اگر خواستی بر چیزی در این عالم گریه کنی، اگر خواستی بر ظلمی که به تو شده گریه کنی، اگر خواستی بر نداری گریه کنی، اگر دلت تنگ شده بود، بر حسین گریه کن.

هنوز هم باور دارم اگر کسی خودش را به گوشه‌ای از مجلس عزا می‌رساند، دعوت‌نامه دارد. 

دوستم می‌گفت کربلای هرکسی از یک جایی شروع می‌شود. هر سهمی که از "زخم" به کسی می‌دهند انگار دعوت‌نامه‌ای باشد برای مجلس روضه. رنج‌ها غبار از دل و جان آدمها پاک می‌کنند. هرکس رنج بیشتری کشیده باشد به مصیبت کربلا نزدیکتر می‌شود. 

نذر خودش بهانه بود برای سال بعد آمدن. نخی نامرئی بود که بین خودت و محرم یک جایی می‌کشیدی. یک قرار یواشکی‌. 

خانه‌ی بنکدار سنگین و آرام و پیر نشسته بود سر جای همیشگی اش اما به عدد آدمهایی که مهمان کرده بود سرریز شده بود توی شهر.





11 فروردین 98 ساعت 15:06 | حسنا :) | نظرات

یه بخش به اسم HBR ایجاد کردم توی موضوعات و میخوام هر چند وقت یکبار یکی از مقالاتش رو ترجمه کنم و اینجا بذارم. باشد که بهانه ای بشه خودمم بیشتر مطالعه کنم. ترجمه ها لغت به لغت نیست و سعی کردم روون باشه.

این قسمت قراره یه مقاله در مورد یکی از عوامل موفقیت استارتاپ ها بخونیم. 

---

وقتی سرمایه گذاران خطرپذیر صلاحیت استارتاپ ها را ارزیابی می کنند، به بخش مالی توجه زیادی می کنند. آیا شرکت "مدل تجاری" جالب توجهی دارد؟ بازار قابل تفکیکش چقدر بزرگ است؟ برنامه ی توسعه اش چگونه است؟ برای پاسخ به این سوالات هزینه ی زیادی به متخصصان می پردازند و از ابزارهای پیشرفته ای برای تحلیل داده ها استفاده می کنند تا مطمئن شوند از هیچ جزئیاتی صرف نظر نکرده اند. 

اما وقتی نوبت به ارزیابی کلی استارتاپ می رسد، این فقط وجه مالی نیست که جلوه می کند، بلکه به نظر می رسد حسی که منتقل می شود اصلی ترین معیار صلاحیت است؛ با وجود اینکه معیار قابل اعتمادی نیست. داده ها نشان می دهند 60% از سرمایه گذاری ها به دلیل مشکلات تیمی شکست می خورند.


چه چیزی عامل موفقیت یک تیم استارتاپ است؟


یکی از پاسخ های متداول این است که تجربه، دانش و مهارت های صنعتی از عواملی هستند که می توانند موفقیت یک استارتاپ را پیش بینی کنند. اما آیا تجربه به تنهایی می تواند کار تیمی را به پیش ببرد؟ ما در تحقیق اخیر روی 95 تیم استارتاپ در هلند، به این پرسش پرداختیم.

ما دریافتیم تجربه به تنهایی نمی تواند باعث بقای یک تیم شود. اگرچه تجربه ی افراد، منابع در دسترس تیم را گسترده تر می کند، به آنها کمک می کند فرصت ها را شناسایی کنند و بر کارایی تیم اثر مثبت دارد، آنچه حقیقتاً باعث بقای یک تیم می شود "مهارت های نرم" یا همان soft skills است. به طور خاص، مطالعه ی ما نشان داد اشتیاق کارآفرینی مشترک و چشم انداز استراتژیک مشترک در تیم، آن ویژگی هایی هستند که توجه سرمایه گذاران خطر پذیر را جلب می کنند.

در بین استارتاپ هایی که مطالعه کردیم، گروهی که از تجربه ی بالایی برخوردار بودند اما اشتیاق و چشم انداز مشترک متوسط رو به پایینی داشتند، در نوآوری در کار، رضایت مشتری، کنترل هزینه ها و رشد فروش عملکرد گروهی ضعیفی نشان دادند. در مقابل گروهی که تجربه ی متوسطی داشتند اما چشم انداز مشترک تیمی و اشتیاق بالایی داشتند، به طور قابل ملاحظه عملکرد بهتری داشتند.

ما همچنین دریافتیم تجربه ها تنها زمانی به عملکرد بهتر منجر می شوند که اعضای تیم چشم انداز مشترکی برای آینده ی شرکت داشته باشند. بنابراین وقتی اعضای تیم بر سر استراتژی آینده توافق ندارند، دانش و مهارت تنها در حاشیه رانده می شوند.

تیم های درخشان هر دو را دارند : مهارت های نرم و سخت

وقتی در مورد تعادل بین تجربه (مهارتهای سخت) و اشتیاق و چشم انداز ( مهارتهای نرم) صحبت می کنیم، نقطه ی مطبوعی این بین وجود دارد که تیم های درخشان در آن جایگاه قرار دارند. اگر اعضای تیم باهوش و باتجربه باشند، اما بخاطر همسو نبودن چشم انداز شرکت، دانششان را با اعضا به اشتراک نگذارند، این دانش برای تیم بی فایده خواهد بود و حتی ممکن است عملکرد را بدتر هم کند. مثلاٌ اگر CTO ( مدیر ارشد فناوری) در یک استارتاپ تجربه ی زیادی در صنعت نرم افزارهای سایبری داشته باشد، اما در استراتژی شرکت با CEO (مدیر ارشد اجرایی) توافق نداشته باشد، بنابراین کمتر احتمال دارد که تجربیات خود را در تیم به اشتراک بگذارد، در عین اینکه این تجربیات برای توسعه ی تجارت بسیار مفیدند. 

برای نشان دادن اهمیت ارزش گذاری تیم با این معیار، به مورد اِما، یک سرمایه گذار در شرکت سرمایه گذاری خطر پذیر نگاهی می اندازیم. اخیراً اما در مورد یک سرمایه گذاری روی شرکت نرم افزاری در استاکهلم با من صحبت می کرد و بسیار هیجان زده بود. فرض کنید اسم شرکت کلاکر بوده است. وقتی اِما در مورد کلاکر خوانده بود و اطلاعات شرکت را گرفته بود، هیجان زده بود که این تیم را ملاقات کند. علاوه بر بخش مالی جالب توجه این تیم، سابقه ی قبلی آنها بسیار برجسته بود.

CEO این شرکت دانش عمیقی در زمینه ی صنعت داشت، سالها در فضای نرم افزار کار کرده بود و تقسیم محصول را برای کمپانی Salesforce رهبری کرده بود. CFO (مدیر ارشد مالی) از هاروارد فارغ التحصیل شده بود، قبل از پیوستن به کلاکر برای Bain & Company کار کرده بود و مهارتهای استراتژیک و حسابداری بسیار قوی ای داشت. رئیس بخش فروش (VP of sales) یک متخصص حرفه ای فروش بود که سابقه کار به عنوان مدیر مالی مایکروسافت را در کارنامه داشت. و نفر چهارم تیم، حسابی در کار استارتاپ دست داشت، کارآفرینی سریالی با خروجی موفق و چند تجربه در شکست استارتاپ ها. روی کاغذ، این تیم قطعاً موفق بود و بازگشت سرمایه را برای سرمایه گذار تضمین می کرد. 

با اینحال، وقتی اعضای تیم اقداماتشان را در جلسه ی حضوری ارائه دادند و استراتژی توسعه ی شرکت را به دقت شرح دادند، اِما به کلی از آنها قطع امید کرد. داستان جور در نمی آمد. با وجود اینکه CEO به اِما گفته بود می خواهد از مرزهای آمریکا فراتر برود و Salesforce بعدی دنیا شود، CTO هدفی مشترکی با او نداشت. او به سرعت ایده ی CEO را رد کرده و گفته بود شرکت با پروژه هایی که دارد درگیرتر از آن است که امسال به توسعه جهانی فکر کند. مشخص شد تیم کلاکر اهداف بسیار متفاوتی در سر دارند. آنها همچنین به یک اندازه در مورد شرکت مشتاق نبودند. رییس فروش هنوز تجارت شخصی خود را در کناری داشت و CTO هم چشمی بر سایر فرصتهای شغلی داشت. 

وقتی اِما چند هفته بعد از جلسه با CEO صحبت کرده بود، تیم کلاکر به کلی از هم پاشیده بود. بخاطر اهداف متفاوت، اعضای تیم نتوانسته بودند به خوبی با هم تعامل کنند و دانششان را به اشتراک بگذارند، که نهایتاً منجر به پویایی نامساعد تیم و تصمیم گیری های ضعیف شده بود.

در حالیکه ملاک "تجربه"، اغلب به عنوان یکی از ملزومات کلیدی برای موفقیت در کارآفرینی شناخته شده بود، نتایج ما نشان داد که تجربه به تنهایی به موفقیت نمی انجامد. در عوض، دانش، مهارت و اشتیاق سهم برابری در موفقیت یک سرمایه گذاری دارند. تجربه و تخصص تنها زمانی به عملکرد بهتر منجر می شود که اعضای تیم دانششان را به اشتراک بگذارند و چشم انداز مشترکی برای شرکت داشته باشند.

وقتی سرمایه گذاران تیم های استارتاپ را ارزیابی می کنند، باید به خاطر داشته باشند که رزومه ی عالی، به تنهایی، برای رسیدن به عملکرد عالی کافی نیست. ساختن بک استارتاپ موفق، مسیری طولانی و ناهموار است؛ بدون اشتیاق و چشم انداز مشترک، رزومه ی درخشان تنها تکه ای کاغذ است.


نویسنده : Eva De Mol
منبع : HBR

---
اولین ترجمه م در این زمینه بود، سعی کردم ویرایشش کنم و چند بار از روش بخونم، بازم اگه جایی نقص داشت، روون نبود یا واژه درستی به کار نبرده بودم حتماٌ بهم بگید :)


10 فروردین 98 ساعت 17:15 | حسنا :) | نظرات

یادتونه گفتم دوست دارم در مورد کلمه ی "نظم" توی قرآن نگاه کنم ببینم آنتروپی رو چجوری معنی میکنه قرآن؟ (این پست) امروز رفتم نگاه کردم، همچین کلمه ای تو قرآن نیومده اصلا. نه خودش نه هیچ ریشه ای ازش. 

بعد رفتم "خلق" رو نگاه کردم، یه چیزی که خیلی برام عجیبه اینه که همش میگه خلق السماوات و الارض و حتی یه بار نگفته ما جهان رو آفریدیم، همش میگه آسمونها و زمین رو آفریدیم. 

یه جا گفته آسمان هفت طبقه و زمین هم هفت طبقه داره، ولی با اینکه همیشه کلمه آسمان به صورت آسمانها اومده، زمین مفرد اومده همیشه. 

خلاصه اینکه گیج بودم گیج تر شدم :/




9 فروردین 98 ساعت 14:24 | حسنا :) | نظرات

دلم برای دوران راهنمایی اگه تنگ بشه فقط برای زنگ انشاست. بخش بزرگی از اعتماد به نفسی که امروز دارم رو مدیون اون روزامم. یادمه کم پیش میومد کمتر از چهار صفحه انشا بنویسم، همیشه همه درخواست میکردن من برم انشامو بخونم، گاهی داستان سریالی مینوشتم و بچه‌ها منتظر بودن ببینن قسمت جدیدشو نوشتم یا نه. موقعی هم میخوندم همه میخکوب نگام میکردن و احساس غرور وجودمو میگرفت. یه بار قرار بود در مورد "خونه مادربزرگ" انشا بنویسیم و بعد از اینکه انشامو خوندم دبیرمون باورش نمیشد همچین خونه‌ای وجود نداره و فقط تخیلات خودم بوده. رفته بود دفتر و برا بقیه هم تعریف کرده بود. دبیر ادبیاتمون که اومد بهم گفت انشامو بهش بدم تا بره بخونه. یا وقتی که قرار بود برای مسابقه‌ی انشا شرکت کنم و مسئول کتابخونه که قرار بود نمونه‌ نوشته‌هامونو بخونه منو صدا زد و گفت نوشته باید مال خودت باشه، گفتم مال خودمه؛ گفت باید همه‌شو خودت نوشته باشی، گفتم همه‌شو خودم نوشتم. و هنوزم با تردید بهم نگاه میکرد‌. البته وقتی رفتیم تو مرحله شهرستان قبول نشدم. فک میکردم متن خوبی نوشتم، حتی ناراحت بودم چرا یه نسخه از اونو برا خودم ندارم؛ ولی خب قبول نشدم و با اعتماد به نفسی که داشتم به خودم گفتم شاید اونام باور نکردن. سوم راهنمایی که بودیم دبیر زبانمون گفته بود اولین جلسه تو یه کاغذ در مورد این بنویسیم که چرا میخوایم زبان بخونیم یا دوست داریم اصلا انگلیسی رو یا نه‌. منم کلی توضیح و تفسیر داده بودم و یادم نمیره بعد از اینکه غلطای املاییمو گرفت جلوی همه‌ی کلاس بهم گفت البته متنو باید خودتون مینوشتید، گفتم خودم نوشتم؛ گفت همه‌شو خودت نوشتی؟ و مطمئنم آخرشم باور نکرد حرفمو. دلم برای اونروزا خیلی تنگ شده. دلم میخواد دوباره انشا و داستان بنویسم. 

میشه ازتون بخوام یه عنوان فقط بهم پیشنهاد بدید؟ مثل زنگای انشا...


8 فروردین 98 ساعت 14:16 | حسنا :) | نظرات

کمالگرایی از آفات اینروزای دنیای مدرن و دهکده ی جهانیه. البته این کتاب تمرکز صرفش روی کمالگرایی نیست و در مورد اینکه چطور "با تمام وجود زندگی کنیم" و کمالگرایی چه ارتباطی با سایر احساسات ما داره صحبت میکنه. 

ولی انصافاً مهمترین دستاورد من از این کتاب رویارویی با احساس شرم بود. یاد گرفتم اصلا شرم چه معنی ای داره و وقتی این احساس رو دارم چطور باید باهاش مواجه شم. حالا خود نویسنده هم میگه که این کمالگرایی ما، یکی از ریشه هاش همین شرمه؛ که ما خود از خود واقعیمون شرم داریم و بخاطر همین همش دنبال دستاوردایی هستیم که جامعه به ما القا کرده و معیارامون شده رقابت با دیگران.

و دستاورد مهم دیگه م این بود که فهمیدم چقدر نماز خوندن در این احساس موثره و چقدر غافل بودم ازش...

یه بریده هایی از کتاب رو مینویسم :

پذیرش داستان خود و دوست داشتن خود در جریان داستان شجاعانه ترین کاری است که می توان در تمام عمر خود انجام داد.

درست است که برای زندگی با تمام وجود، درک و شناخت هرچه بیشتر خود مهم است، اما مهمتر از آن این است که خود را دوست داشته باشیم. 

ما نمی توانیم چیزی را به فرزندان خود بدهیم که فاقد آنیم.

پرورش ویژگیهای لازم برای زندگی واقعی و رها کردن عادت های نادرست چیزی مانند فهرست خرید نیست که با انجام هر یک از آنها کنارش علامت بزنیم یا رویش خط بکشیم.

مهم نیست چه کاری انجام می دهم و چه مقدار کار انجام نشده روی زمین می ماند. در هر صورت من کافی هستم.

بله من ناقص، آسیب پذیر و گاه نگران هستم، اما هیچ یک از اینها این حقیقت را تغییر نمی دهند که من شجاع هستم و ارزش آن را دارم که عشق و احساس تعلق را تجریه کنم.

اگر نیاز داری تجدید قوا کنی و پرسه زدن روی اینترنت برایت لذت بخش است خب اینکار را بکن. در غیر اینصورت با هشیاری یک کار لذت بخش دیگر پیدا کن. کاری که به جای مکیدن شیره جانت به تو انگیزه بدهد و بالاخره اینکه دست به کار شو!

کم اهمیت جلوه دادن یک موضوع هیجان انگیز، از ناراحتی ناشی از رخ ندادن آن نمی کاهد، اما برعکس، شادی حاصل از رخ دادن آن را به حداقل می رساند.

تعیین حدود و مسئول دانستن دیگران، خیلی بیشتر از شرمنده ساختن و ایراد گرفتن کار می برد، اما خیلی موثرتر از آن است.

شرمنده کردن دیگران، کانون توجه را از رفتار مورد سوال به رفتار خودمان تغییر می دهد.

اگر فرزندان ما بدانند تنها پیامد انداختن لباس کف اتاف چند دقیقه داد و فریاد ماست، حق دارند فکر کنند که این موضوع برای ما اهمیتی ندارد.

نکته اینجاست که فرد را از رفتارش جدا کنیم، کار آنها را زیر سوال ببریم نه هویت و شخصیت آنها را

آنچه افراد برخورد از احساس تعلق و عشق عمیق را از دیگران جدا می سازد تنها یک چیز است و آن احساس خود ارزشمندی است.

و خیلی چیزای دیگه...


7 فروردین 98 ساعت 15:48 | حسنا :) | نظرات

صفحات قبل : ... 3 4 5 6 7 8 9 ...