لبخند میزنم :)

دوست دارم همواره بر این باور بمانم که در این دنیا منحصر به فرد هستم. نه به این معنی که بهترینم، بلکه به این معنی که تنها کسی که در دنیا خوبی‌ها و بدی هایش مثل من است "خود من" است. گاهی که حس میکنم کسی شبیه من است ناخودآگاه از او فاصله می‌گیرم. 

بچه‌های کوچک(زیر ۴ سال) فکر می‌کنند همه دنیا را آنجوری می‌بینند که آنها می‌بینند. به همین خاطر موقع قایم موشک بازی به جای قایم شدن چشمهایشان را می‌بندند. شاید خنده‌دار به نظر برسد اما حس میکنم من هم در همین موقعیت هستم. چشم‌هایم را می‌بندم تا منحصر به فرد باقی بمانم.

+ کنجکاوم بدانم این ترس از "منحصر به فرد نبودن" از کجا نشات می‌گیرد، در چه افرادی بیشتر دیده می شود، و چطور باید با آن مقابله کرد؟  



7 اردیبهشت 97 ساعت 01:52 | حسنا :) | نظرات

وقتی که خون از قلبش ناگهان به تمام سرش دوید
هم گرم شد و هم مو بر تنش سیخ شد
یک خنکای گرمابخش
او نخندید
بلکه خنده لبان او را گرفت و محکم کشید
و در چشمانش اشک حلقه زد
احساس رهایی
...
چه چیزی لذت بخش تر از تماشای ذوق کردن است؟






+ فیلم "طردشدگان" یا همون intouchables رو ببینید. البته خانوادگی نیست فیلمش متاسفانه!! هرچند به سادگی میتونست باشه! نمیدونم چرا میزنن با چندتا صحنه فیلمو خراب میکنن :/


6 اردیبهشت 97 ساعت 17:32 | حسنا :) | نظرات

گاهی هم فقط می توان سکوت کرد
و در سکوت شناور شد
تا زمان بنوازد





6 اردیبهشت 97 ساعت 17:28 | حسنا :) | نظرات

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


5 اردیبهشت 97 ساعت 17:18 | حسنا :) | نظرات

به انجام رسوندن یه کار کوچیک بهتره یا کمک به پیشرفت یه کار بزرگ؟ 

4 اردیبهشت 97 ساعت 13:11 | حسنا :) | نظرات

عصبانی شدم
چون بلد نبود دو تا کسرو باهم چجوری جمع کنه
و بلد نبود چجوری مخرج مشترک بگیره
و بلد نبود چجوری کسرو به یه عدد تقسیم کنه
ولی مهم نیست چی بلد نبود
بلد نبودم آروم باشم
عصبانی شدم


3 اردیبهشت 97 ساعت 23:24 | حسنا :) | نظرات

گاهی با خودم فکر میکردم در زندگی هیچ هنری ندارم که وقتی از همه چیز خسته‌ام به آن پناه ببرم و برای چند دقیقه، یا حتی چند ساعت، سکوت کنم، فوران هیجاناتم را روی آن خالی کنم، و بیندیشم، بی آنکه فکر کنم.

فکر کردم باید هنری برای خودم دست و پا کنم. پس شروع کردم به گشتن و نیافتن. حس می‌کردم هیچ هنری در دنیا نیست که مرا آرام کند. من استعداد خطاطی و نقاشی ندارم. حوصله و صبر بافندگی را هم ندارم. می‌خواهم تمام هنرم را در پایان همان یک‌ساعت بیزاری از دنیا ببینم و بعد از آن یکساعت به دنیا لبخند بزنم. موسیقی دیگر به سن ‌و سالم نمی‌خورد. نه اینکه موسیقی سن و سال بشناسد. اما برای یادگرفتنش دیگر دیر شده است. حقیقت این است که پول و وقت کلاس موسیقی را هم ندارم. حقیقت بارزتر البته این است که علاقه‌ای هم به موسیقی ندارم. من آنی ام که فقط وقتی می‌خواهد درس بخواند و صدای دیگران تمرکزش را به‌هم می‌ریزد سراغ موسیقی می‌رود. این همه را گفتم که بگویم به موسیقی علاقه ندارم و سکوت دلخواه مرا می‌شکند. خب دیگر چه هنری می‌ماند؟ هنری که زمان لازم برای نتیجه دادنش از یک دقیقه تا چند ساعت باشد
سکوت و خلوت جزء اصلی آن باشد
به آن علاقه داشته باشم
و البته حداقل اندکی استعداد که دل خودم را راضی کند. 

به من نگویید که نوشتن هنر نیست. برای من هنر یعنی همین شرطهای ساده. 

سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

حالا من هم یک هنر دارم. خوشحالم. زیاد. 


2 اردیبهشت 97 ساعت 01:02 | حسنا :) | نظرات

صفحات قبل : ... 5 6 7 8 9 10 11 ...