!! اشتراک دانسته ها

با اینکه شاید هیچکس یادش نیاد فک میکنم یکی از سخت ترین دوران رندگی آدم زمانیه که بچس، میفهمه بقیه چی میگن ولی هنوز نمیتونه کلمات رو ادا کنه، به مامانت میگی مامان اون بشقابه که اونجاس شبیه این بشقابیه که داریم توش غذا میخوریم، بعد مامانت میگه الان بابا میاد خونه. خیلی باید سخت باشه! دلم میخواد به این کوچولوها کمک کنم زودتر بتونن صحبت کنن. باید یه راهی باشه نه؟ 
----
در کابینتا رو باز میکنه، بهش میگم نگاه کن این کاسس این بشقابه این فنجونه ولی بهشون دست نزن. در قندونو برداشتم بهش نشون دادم. بعد دیده دو تا در هست که رو قندون نیس، هی در قندونا رو میذاره روشون و برمیداره. 
----
کلاغ پر باهاش بازی میکنم ولی به جای انگشت اشاره انگشت شستشو میاره ، با اینکه بلده انگشتاشو جمع کنه و اشاره رو فقط بیرون نگهداره ولی نمیدونم‌چرا اینکارو میکنه!
----
کتاب شعراشم خودش میاره براش بخونی وقتی میخونی ذوق میکنه. یعنی چون وزن داره خوشحال میشه؟ 
---
یه چیزی از رو زمین برداشته بود میخواست بذاره تو دهنش، بهش میگم بده به مامان ، بعد داد به من ؛ احتمالاً معنی بده و مامان رو جدا جدا میدونه ولی نمیدونه بده به مامان یعنی چی ! 
----



19 بهمن 96 ساعت 11:42 | حسنا :) | نظرات