تبلیغات
لبخند میزنم :) - نیایش

لبخند میزنم :)

تو آرایشگاه مامانش گذاشتش رو صندلی، بستنی هم داد دستش که بخوره و تا وقتی خودش کار داره ساکت باشه. بستنیش ازونایی بود که لوله ایه و باید کم کم لوله رو بکشی پایین. زورش نمیرسید. من براش دادم پایین. بستنیش که تموم شد، دستمال دادم بهش پاک کنه لب و دستاشو. دستمال توالت بود، دو تا به هم چسبیده بود. هرچی نشونش دادم اینجوری پاک کن پاک نکرد. بعدا دیدم میگه مامان این دو تاس جداش کن. واسش جدا کردم. پاستیلشو برداشت. ولی بلد نبود بسته رو باز کنه‌. اونم براش باز کردم. نصفشو خورد. باز گفت مامان نمیخوام. ازش گرفتم گذاشتم رو صندلی. شیرین عسلشم براش باز کردم تا نصفه خورد. دیگه هی میگفت مامان بریم مامان بریم. خواستم یکم سرگرم صحبتش کنم. بهش میگم اسمت چیه؟ میگه نمیدونم. گفتم تو خونه مامانت چی صدات میزنه؟ گفت مامانم میگه نیایش. بهش گفتم مهد کودک میری؟ دیگه جوابمو نداد. بعدشم رفتن با مامانش. 

چند تا چیز که برام جالب بود، یکی اینکه دو تا دستمالو استفاده نمیکرد. میگفت باید یکی باشه. خب بچه که صرفه جویی و اینا احتمالاً نمیفهمه. خیلی دوس داشتم بدونم تو سرش چی میگذره اون لحظه. 

دیگه اینکه نمیدونست اسم یعنی چی. از کی بچه ها میفهمن اونچیزی که صدا میزنن اسمشونه؟ 

و در آخر هم من توقع تشکر نداشتم ولی خب اگه خودم مامان اون بچه بودم یه تشکر خشک و خالی میکردم. به نظرم یه خورده بی‌ادبی اومد. 




1 فروردین 97 ساعت 12:52 | حسنا :) | نظرات