لبخند میزنم :)

سلام!
اصلاً باورم نمیشه :/ حالا اینکه چی باورم نمیشه مهم نیس.


آقا من یه طناب دار برا خودم آویختم :D نخند دلبندم شوخی نمیکنم. من یه فانتزی داشتم، اینکه دوس داشتم صبحا که از خواب پا میشم ( مثل یه غنچه وا میشم !) یه نفر دستمو بگیره از تخت منو بکشه بیرون بلندم کنه. آخه صبحا خیلی خوابالو تشریف دارم و خیلی سختمه بلند شم از تخت بیام بیرون ( و اگه یه کاتالیزگر منو فقط بلند کنه کلی کارام جلو میفته). خب اینکه مشخصه با خودم به گور میبرم این فانتزیمو :D فانتزی درجه دومم این بود که یه میله ای بالای تختم آویزون باشه، من صبحا از اون دس بگیرم خودمو بکشم بالا بلند شم. و همینجور هرروز صبح به این فکر میکردم و در حسرتش می سوختم. اما پریشب طی یه اقدام انتحاری که به ذهنم رسید، این طناب دار رو برا خودم آویختم و الان دو روزه که خوشحال و شاد و خندان ازش دست میگیرم و بلند میشم! ^_^ تختمون تو خوابگاه دو نفره س و من پاینم. این طنابو از میله ای که تخت بالایی رو نگهداشته آویختم. اینم از اختراعات من!!!


+ و وقتی نظری که تو وبلاگشون گذاشتی رو تایید نمی کنند یعنی دیگه نیا اینجا؟ 


جمله ی امید بخش امروزمون : 

" امروز یه کاری کن که فردا بخاطرش از خودت تشکر کنی!" 


18 دی 97 ساعت 12:16 | حسنا :) | نظرات