لبخند میزنم :)

بسم الله الرحمن الرحیم

29 اسفند 96 ساعت 20:10 | حسنا :) | نظرات

خب ۹۶ هم خیلی زود گذشت 
اول از همه از خدای همه‌چی‌تموم تشکر میکنم، به خاطر اینکه منو تحمل کرد و هرچی غر زدم سکوت پیشه کرد و یه چیزایی یادم داد که یه چیزای کمتریشو یاد گرفتم، خلاصه که خدایا دمت گرم واسه همه چی :) همینجور مهربون بمون و ما رو به حال خودمون نذار هیچ وقت :) 
با اینکه چندساله این وبلاگو دارم ولی از شهریور امسال شروع به نوشتن جدی‌تر کردم، ببخشید اگه خیلی پراکنده گویی کردم تو وبلاگم ولی خب برای جلوگیری از اینکه هزار تا وبلاگ با هزارتا موضوع مختلف نزنم تو همین وبلاگ هرچی تو سرم میگذره رو مینویسم. انشالله که اذیت نشده باشید :) 
خیلی خوشحالم که دوستای خوبی پیدا کردم اینجا و از ته دلم دوس دارم یه روز از نزدیک ببینمشون و تو دنیای واقعی هم باهم دوست باشیم :) 
نمیدونم سال ۹۷ چی برامون آماده کرده، خوب یا بد، مطمئناً ۹۷ هم میگذره مثل سالای قبل، فقط از خدا میخوام که چشم و گوشامونو نبنده و در نهایت عاقبت به خیر بشیم :) 
هدف گذاریم برا سال جدید اینه که کمتر عصبانی شم، با مامان بابام مهربون تر باشم، غر نزنم، ناامید نشم، درس بخونم، جبهه نگیرم، تنبل نباشم،  پلاستیک کمتری مصرف کنم و خدا رو فراموش نکنم :) 
اگه کسی رو ناراحت کردم حلالیت می‌طلبم، دو نفر الان تو ذهنم هستند که امیدوارم از من دلخور نباشند. (آقای نویسنده و خانم ۱۲۳)
برای همگی آرزو میکنم که از زندگیشون راضی باشن و خدا هم ازشون راضی باشه !! پیش به سوی ۹۷ !!!!!!! 

( دست و جیغ و هورااااااااا ) 




29 اسفند 96 ساعت 09:22 | حسنا :) | نظرات

جوراب هایی که پاره شده رو بدوزید، دور نریزید :)
کمربندها رو توی لباس بذارید و اگر هم با لباس استفاده نمیکنید کمربندشو الکی نگه‌ندارین
رخت‌آویزهایی که از خشکشویی تحویل گرفتید رو دوباره ببرید و پس بدید بهشون، الکی کمد رو پر نکنین. 


28 اسفند 96 ساعت 12:59 | حسنا :) | نظرات

من نمیدونم کی گفته که هرچیز به خوار آید یک روز به کار آید. اصلاً هم به کار نیاید. هرچیزی که یک سال استفاده نشد یعنی پس از این هم استفاده نخواهد شد. تو بیابون هم که نیستیم، بنابراین به نظر من هرچیزی که استفاده نشده رو بذارید جلوی در، شاید به درد کس دیگه‌ای بخوره.

از هر مدرک الکی ای سه تا کپی نگیرید، اگرم گرفتید همین الان همه رو به کاغذ باطله منتقل کنید. اجازه بدید قفسه کتابتون نفسی بکشه.

کتاب ها!! 
ترتیب من برای گذاشتن کتاب ها در قفسه ترتیب زمانیه. یعنی کتابی که به تازگی استفاده کردید پایین تر و جلوتر و کتابی که کمتر استفاده کردید بالاتر و عقبتر. و پس از اینکار، کتابی که ۵ ساله بهش مراجعه نکردید به نظر من واگذار کنید! مگر اینکه کتاب مرجعی باشه که براتون خیلی مهمه. اجازه بدید کتاب در جریان باشه. 

باتری های خالی
به دکه های بازیافت بدید. هرگز باتری رو دور نریزید! 

پلاستیک های خالی
لازم نیست حتما برید کیسه خرید پارچه‌ای بخرید، همین پلاستیک هایی که دفعه قبلی از فروشگاه گرفتید رو دوباره برای خرید به فروشگاه ببرید. 

سی دی و عکس و گواهی
اگه سی دی ، عکس یا گواهی بدون آلبوم دارید سریعاً براش آلبوم بخرید، مطمئنم تو مرتب بودن خونه خیلی تاثیر داره. 

البته مطمئنم همه این چیزا رو میدونن، فقط خواستم منم نظرمو گفته باشم :) 

اگه چیز دیگه‌ای بود که روی مغزم راه رفت در حین خونه تکونی بازم مینویسم. 
شما تو خونه‌تکونی چه اصول و روش‌هایی برا خودتون دارید؟؟





26 اسفند 96 ساعت 12:45 | حسنا :) | نظرات

میخواستم برا بچه کوچیکا کتاب عیدی بخرم ولی بهم گفتن نمیخواد بخری، بچه ها به پولای عیدیشون امید بستن :( 
---
چیزی که ذهنمو مشغول کرده اینه که ما چطور تو ذهنمون زمان وقایع رو به خاطر میسپریم؟ خیلی عجیبه ها، با اینکه اطلاعات ذخیره میشن میتونم کنار بیام، ولی اینکه مثلا میدونیم فلان اتفاق قبل از فلان اتفاق بوده خیلییییییی عجیبه :/ آیا کسی رو میشناسید که نتونه زمان وقایع رخداد هارو به یاد بیاره؟ امیدوارم همچین کسی رو پیدا کنم ! 


24 اسفند 96 ساعت 15:04 | حسنا :) | نظرات

بی‌بی مرد. بدون مقدمه. یک روز صبح بلند شده بود برای نماز، دوباره خوابیده بود و دیگر هرگز برنخاسته بود. می‌گویند سکته‌ی قلبی ولی انگار بهتر است بگوییم مرگ، رسیدن اجل، بی‌دلیل یا بادلیل، منتظره یا غیرمنتظره. همین چند روز پیش بود که استاد ب، ناگهان بحث را به اینجا کشاند که 《 در قبرستان به اندازه‌ی پیران جوانان و کودکان آرمیده‌اند. جایی ننوشته‌اند مرگ برای پیران است.》 بی‌بی زن دوم پدربزرگ بود. بعد از فوت مادربزرگ آمده بود تا پدربزرگ تنها نباشد. اگر در این چندسال پدربزرگ ده بار به دکتر کشیده شده بود او حتی یک بار هم برای همین قلب نیمه رفیق جایی نرفته بود. می زد. خوب می زد. فقط همان صبح نزد. یک لحظه. و همین کافی بود. 
چندسال پیش، بی‌بی به پدربزرگ گفته بود پول مهرش را می‌خواهد. می‌خواست برای خودش قبر بخرد. فرزندی از خودش نداشت. بچه‌اش نشده بود و فقط یک فرزند را به فرزندی قبول کرده و به خانه‌ی بخت فرستاده بود. می‌ترسید بعد از مرگش آواره شود. گفته بود باید در دیار خودم قبر بخرم تا مطمئن شوم جای دیگری مرا خاک نمی‌کنند. بعدها هرچند قبرش را فروخت. اما امروز که فکر میکنم، شاید ترس به جایی بود. بعد از اینکه بمیریم برای دفن خودمان هم نمیتوانیم تصمیم بگیریم. 
نمی دانم خدا به من چقدر فرصت زندگی داده است. اما هرچه بزرگتر می شوم بیشتر از این پایان دلهره میگیرم.
چند روز پیش انیمیشن کوکو را دیدم. زنده ایم تا زمانی که در یادها باشیم. میترسم بمیرم، قبل از اینکه در خاطره ها باشم. 

یادآوری به جایی از بهترین دوست:
  1. حدیث است که پیغمبر اکرم فرمود: هر وقت بهار را دیدید بسیار از قیامت یاد کنید. یعنی بهار، مثالی و الگویی از قیامت است. مولوی می‌گوید: این بهار نو ز بعد برگریز/ هست برهان بر وجود رستخیز. مجموعه آثار، ج 2، ص 536.

+ اگه دوست داشتید برای شادی روح بی‌بی فاتحه بخوانید. 
 


21 اسفند 96 ساعت 19:18 | حسنا :) | نظرات

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


20 اسفند 96 ساعت 00:40 | حسنا :) | نظرات

صفحات قبل : 1 2 3