تبلیغات
لبخند میزنم :) - مطالب فروردین 1397

لبخند میزنم :)

آن احساس که به تو توجه نمی‌کنند...



29 فروردین 97 ساعت 20:15 | حسنا :) | نظرات

می فرمایند در روی یه پاشنه نمی‌چرخه

27 فروردین 97 ساعت 20:04 | حسنا :) | نظرات

هم پولداره ، هر چی که میخواد داره
هم مومنتره
هم ازدواج بی دردسری داشته
هم باهوشه و نمراتش بهتر از منه
ولی من چی؟ هیچ


27 فروردین 97 ساعت 10:54 | حسنا :) | نظرات

گفت : 

در تشیع دو اصل وجود دارد که در هیچ دین دیگری نیست. عدل و امامت. که این دو در دل هم هستند. من نوعی شاید برگردم بگویم اگر من هم در زمان امام علی بودم مقداد و سلمان میشدم. الان اما دسترسی به امام ندارم. در حالی که این تفکر کاملا غلط است. که اگر امام نداشتیم بر خلاف عدل بود. و من به یاد ندارم سوالی در ذهنم باشد، و پاسخ آن به طریقی به من نرسد. که اینها همه یعنی امروز هم امام داریم. فقط باید ایمان داشت و سوال پرسید. 

فکر میکنم :
مرا ببخش که از غیر تو طلب پاسخ داشتم. 
ببخش که به یادت نبودم.
ببخش که کوتاهی کردم.
مطمئنم مرا میشنوی. 


27 فروردین 97 ساعت 00:50 | حسنا :) | نظرات

همین دیگه! از همه‌ی وبلاگا خدافظی میکنم...
تو دفترم مینویسم حرفامو تا بعد از امتحانام رو وبلاگ بذارم. 
از همه‌ی کسایی که بهم لطف داشتند ممنونم. 

بعدا نوشت : 
دلم طاقت نیاورد. 


14 فروردین 97 ساعت 23:43 | حسنا :) | نظرات

تو دلم امروز میگفتم برگردم تهران یه دفتر جمع و جور بخرم برا داستان نوشتن. امروز غروب داییم به داداشم یه سالنامه داده بود، اونم گفت من لازمش ندارم داد به من *__*  دقیقا هم همون سایز و مدلی بود که میخواستم. خدایا همینجور پیش بری عالیه!! 

14 فروردین 97 ساعت 21:33 | حسنا :) | نظرات

گاهی هم دیوانه می‌شوم و بی‌دلیل به هرچیزی می‌خندم...

می‌گوید پنجاه میلیون پول بی‌زبان را دادم بابتش. می‌گویم اگر زبان داشت نمی‌دادی؟ می‌خندیم.


دنیا با همه‌ی سیاهی‌هایش، چنین لحظه‌های دلنشینی هم دارد. چند روز پیش از زبان محمد حسن شهسواری میخواندم که نوشته بود :

《 درست است که رمان‌های آبکی و الکی خوشی که شخصیت‌ها از اوج تیره‌روزی شیرجه در سپیدی بخت می‌زنند، ما را دلزده می‌کند؛ اما آیا مصور کردن جهانی یکسره در پلشتی و نازیبایی و تیره‌روزی، بی صداقتی ناجورتری نیست؟ یعنی ما در زندگی روزانه‌ی خودمان در بدترین روزهای زندگی‌مان، روزنی کوچک نمی‌یابیم که ما را به این جهان وصل کند؟ روشنایی خجول مرددی که از قلب‌مان اذن ورود می‌خواهد؟

من در یکی از دوره‌های داستان نویسی‌ام به بچه‌ها گفتم برای اینکه صداقت به داستان‌هایتان برگردد متن‌هایی بین پنجاه تا صد کلمه بنویسید از لحظاتی که فکر می‌کنید ارزشش را دارد. زنده بودن در این دنیایی که می‌دانیم حتی صرف بودنش سخت است، ارزش جنگیدن را دارد و خودم هم شروع کردم به انجام این تکلیف. و بعد اتفاق شگفتی افتاد. دیدم زندگی چقدر دست‌و‌دل‌باز است و ما چقدر قدرندان. _ داستان نوروز ۹۷، بخشی از روایت دوم》

فکرش هم مرا خوشحال می‌کند. امیدوارم لحظات زیادی را بتوانم ثبت کنم. شما هم بیایید امتحان کنیم! :)



14 فروردین 97 ساعت 16:28 | حسنا :) | نظرات

صفحات قبل : 1 2 3 4