تبلیغات
لبخند میزنم :) - مطالب معرفی کتاب

لبخند میزنم :)

این سپیده شاملو چقد شبیه منه لحن نوشته‌هاش D: واقعا ولی همزمان که یکی در درونم میگفت اعتماد به سقفتو شکر، یکی میگفت خب توروخدا خودت ببین. دروغ میگم؟ 

خوشم اومد و دارم میرم بقیه کتاباشو هم بخونم انشالله. داستان باز هم در مورد زنیه که همسرش مرده. یه پسر به اسم سیاوش داره. داستان در زمان جنگ و بعد ازون در تهران روایت میشه. شراره راوی داستانه و در طول کتاب مخاطبش علی، همسرشه. و مستانه خواهرشوهرش که کلی داستان آفرینی میکنه. 

داستان دو زن. که لیلی نبودند. دو زن که هر یک از جایی سقوط کرد و در سیاهی‌ها افتاد. با سیاهی‌ها زندگی کرد و با سیاهی‌ها جنگید. 

چقدر بعد از خوندن این کتاب و کتاب قبلی به بی‌شرمی بعضی مردها فکر می‌کنم. جایی از کتاب میگه : مزاری به آشنای قدیمی گفته بوده حتی اگر یک زن موقعیت سنت شکنی را هم داشته باشد، جسارتش را ندارد. خندیدم 《 سنت شکنی کجا، حرمت شکنی کجا؟ 》

ولی تا مدت‌ها دلم نمیخواد کتابی در مورد زنی تنها بخونم. میدونی، فک میکنم زنی که مجرده تنها و امیدواره، زنی که طلاق گرفته تنها و دلشکسته‌س ، زنی که همسرشو از دست داده تنها و افسرده‌ست ، اما زنی که همسرشو از دست داده و بچه داره، خیلی تنهاست. خیلی. امیدوارم به تورم نخوره تا مدتی کتاب این سبکی. چون خیلی احساس ترس بهم میده. نکنه من هم یه روز خیلی تنها بشم؟ 


جمله‌هایی که دوست داشتم : 
 
 توی یک لحظه، درست یک لحظه، انگار می‌ایستی و پشت سرت را نگاه می‌کنی. یک دفعه متوجه می‌شوی دوازده سال است گریه نکرده‌ای. دوازده سال است اشک را کم داری - و خیلی چیزهای دیگر را هم. 

مستانه تو با واقعیت‌ها غریبه زندگی کردی و من با رویاها غریبه بودم . . . رویا داشتم، دارم حتی. ولی آن ها را در آسمان نمی‌خواهم. روی زمین می‌خواهم، لمس کردنی. نمی‌خواهم واقعیات را به رویا تبدیل کنم. می‌خواهم رویاهایم رنگ واقعیت بگیرد. 


8 خرداد 98 ساعت 12:58 | حسنا :) | نظرات

بلقیس سلیمانی - انتشارات ققنوس

داستان در مورد زنی حدود ۵۰ ساله‌ست، که اهل یکی از روستاهای کرمان به اسم گورانه. با یه مرد شمالی به اسم اکبر ازدواج میکنه و همون سال اول زندگیشون اکبر میمیره. اما یه دختر ازش باردار بوده. حالا ثریا ( مادر ) با آنا ( دختر ) توی یه آپارتمون توی تهران زندگی میکنن. مادر بیوه شده و دختر طلاق گرفته. کشمکش‌ها و تفاوت‌های نسلی. تلاش‌های مادر برای خوشبختی آنا و از طرفی نگرانی‌هاش و پوچ بودن دنیا در ذهن خودش. آنا یه دختر امروزیه، سرتق، ناسپاس، اما مادر بهش حق میده چون دنیا باهاش خوب تا نکرده. 

خوب بود. اما به نظر من متوسط. نگاهش به مردا به نظر من خیلی افراطی بد بود. هرچند شاید حقیقت این باشه و من مردها رو خوب نشناسم! نمیدونم! داستان اواخرش خیلی رو بود و دیگه میدونستی ته قصه قراره چی بشه. فقط منتظر بودی تموم بشه. شیوه روایت بلقیس سلیمانی جذابه، اما میگم موضوعش و نگاهش برام خیلی جذاب نبود. و اولین کتابی هم بود که ازش میخوندم. ( قبلا توی مجله داستان ازش داستان کوتاه خونده بودم ) 

نمیدونم ارزش خوندن داشت یا نه، ولی چون خیلی کوتاه بود ( ۲۰۰ صفحه ) شاید ارزش نگاه کردنو داشت. باز هم دوس دارم کارهایی از این نویسنده بخونم البته. 


5 خرداد 98 ساعت 22:35 | حسنا :) | نظرات

جریان خداحافظیم با مجله داستانو گفته بودم؟ 
خلاصه که من از مهر پارسال دیگه داستان نخریدم و نخواهم خرید. بعد همون تحریریه ( تقریباً ) اومد یه مجله دیگه زد به اسم ناداستان. ولی من اونم با اینکه خیلی دوست داشتم بخرم چون توی مراسم افتتاحیه‌ش آیدین اغداشلو رو دعوت کردن اونم نخریدم و نخواهم خرید. خلاصه مجله نمیخوندم تا امسال عید که اولین شماره نشریه رود ( دو ماهنامه ) اومد و من خیلی ذوق داشتم که بخرمش. نهایتاً توی نمایشگاه کتاب پیداش کردم و خریدم. 

این یه مجله مطلقاً مختص به معرفی کتابه ( book review ) و همه چیز حول کتاب میچرخه، نه نویسنده نه ناشر نه مترجم. فقط کتاب. و فقط هم کتابای خوبو معرفی میگنه جایی برای نقد و بررسی کتاب‌های بد نداره. معیار خوب و بد بودنش هم یه سری افراد معتبر ( واقعا معتبر) در زمینه ادبیاته. منکه از خوندن شماره اولش واقعا لذت بردم. 

یه مجله دیگه هم هست " سان " . اونم داستان و ادبیاته ولی هنوز نخریدمش ولی قصد دارم بخرم. اون فصلنامه‌ست. 

شما چی؟ اهل مجله خوندن هستید؟ 



3 خرداد 98 ساعت 23:52 | حسنا :) | نظرات

اوه ! کتاب جان فرسایی بود! ۱۲۰۰ صفحه :/ 
قشنگ بودها، ولی نمیدونم ارزش اینهمه وقت گذاشتنو داشت یا نه. یعنی راستشو بخواین من اونقدرا خوشم نیومد ازش. برنده جایزه‌ی پولیتزر بوده که اصلا برام اهمیت نداره. 
داستان یه پسره به اشم تئو. تئو مادرشو توی یه حادثه از دست میده، پدرش اونا رو ترک کرده و رفته یه شهر دیگه با معشوقه‌ش! پدرش قماربازه و همه زندگیشو صرف اون میکنه. مادرش آدم هنری‌ای بوده و سهره طلایی هم اسم تابلوییه از فابریتیوس که حالا یه جورایی درگیره توی این داستان. 
نگاه نویسنده به تابلو و مفهومی که سعی میکنه از پس اون در بکشه و ارتباطش با زندگی از هم پاشیده‌ی تئو قشنگ بود. ولی من از ترجمه راضی نبودم. روون نبود. یه جوری بود. تو ذهن من به عنوان یه فارسی زبان نمینشست. حالا کتاب زبان اصلیشو هم گرفتم، یه قسمتاییشو برم اونو بخونم میام باز بهتون میگم. 

بعد کلاً بعصی داستانا ( علی الخصوص امریکاییا ) من یه بار دیگه هم گفتم، مشروب و قمار و  مواد مخدرو ازشون بگیری نمیدونم چی میمونه. یه جاهاییش واقعا حال به هم زن بود. 

الان تو اون فازم که از داستان خوشم نیومده ولی نمیخوام قبول کنم ۱۲۰۰ صفحه وقتمو هدر دادم D: 

نشر قطره - من از فیدیبو خریدم




1 خرداد 98 ساعت 09:03 | حسنا :) | نظرات

کمالگرایی از آفات اینروزای دنیای مدرن و دهکده ی جهانیه. البته این کتاب تمرکز صرفش روی کمالگرایی نیست و در مورد اینکه چطور "با تمام وجود زندگی کنیم" و کمالگرایی چه ارتباطی با سایر احساسات ما داره صحبت میکنه. 

ولی انصافاً مهمترین دستاورد من از این کتاب رویارویی با احساس شرم بود. یاد گرفتم اصلا شرم چه معنی ای داره و وقتی این احساس رو دارم چطور باید باهاش مواجه شم. حالا خود نویسنده هم میگه که این کمالگرایی ما، یکی از ریشه هاش همین شرمه؛ که ما خود از خود واقعیمون شرم داریم و بخاطر همین همش دنبال دستاوردایی هستیم که جامعه به ما القا کرده و معیارامون شده رقابت با دیگران.

و دستاورد مهم دیگه م این بود که فهمیدم چقدر نماز خوندن در این احساس موثره و چقدر غافل بودم ازش...

یه بریده هایی از کتاب رو مینویسم :

پذیرش داستان خود و دوست داشتن خود در جریان داستان شجاعانه ترین کاری است که می توان در تمام عمر خود انجام داد.

درست است که برای زندگی با تمام وجود، درک و شناخت هرچه بیشتر خود مهم است، اما مهمتر از آن این است که خود را دوست داشته باشیم. 

ما نمی توانیم چیزی را به فرزندان خود بدهیم که فاقد آنیم.

پرورش ویژگیهای لازم برای زندگی واقعی و رها کردن عادت های نادرست چیزی مانند فهرست خرید نیست که با انجام هر یک از آنها کنارش علامت بزنیم یا رویش خط بکشیم.

مهم نیست چه کاری انجام می دهم و چه مقدار کار انجام نشده روی زمین می ماند. در هر صورت من کافی هستم.

بله من ناقص، آسیب پذیر و گاه نگران هستم، اما هیچ یک از اینها این حقیقت را تغییر نمی دهند که من شجاع هستم و ارزش آن را دارم که عشق و احساس تعلق را تجریه کنم.

اگر نیاز داری تجدید قوا کنی و پرسه زدن روی اینترنت برایت لذت بخش است خب اینکار را بکن. در غیر اینصورت با هشیاری یک کار لذت بخش دیگر پیدا کن. کاری که به جای مکیدن شیره جانت به تو انگیزه بدهد و بالاخره اینکه دست به کار شو!

کم اهمیت جلوه دادن یک موضوع هیجان انگیز، از ناراحتی ناشی از رخ ندادن آن نمی کاهد، اما برعکس، شادی حاصل از رخ دادن آن را به حداقل می رساند.

تعیین حدود و مسئول دانستن دیگران، خیلی بیشتر از شرمنده ساختن و ایراد گرفتن کار می برد، اما خیلی موثرتر از آن است.

شرمنده کردن دیگران، کانون توجه را از رفتار مورد سوال به رفتار خودمان تغییر می دهد.

اگر فرزندان ما بدانند تنها پیامد انداختن لباس کف اتاف چند دقیقه داد و فریاد ماست، حق دارند فکر کنند که این موضوع برای ما اهمیتی ندارد.

نکته اینجاست که فرد را از رفتارش جدا کنیم، کار آنها را زیر سوال ببریم نه هویت و شخصیت آنها را

آنچه افراد برخورد از احساس تعلق و عشق عمیق را از دیگران جدا می سازد تنها یک چیز است و آن احساس خود ارزشمندی است.

و خیلی چیزای دیگه...


7 فروردین 98 ساعت 15:48 | حسنا :) | نظرات

آبنبات ( یا همون شکرپنیر) سوغات اصلی بجنورده. مهرداد صدقی هم سه جلد کتاب نوشته، جلد اولش آبنبات هل‌دار؛ جلد دوم آبنبات پسته‌ای و جلد سوم آبنبات دارچینی. البته من با اینکه جلد اولو نخونده بودم جلد دومو خوندم و مشکلی نداشتم تو خوندنش. یه رمان طنز که از زبون پسر نوجوون خونواده روایت میشه و من حسابی خندیدم باهاش. ۲۵۰ صفحه بود حدودا که دو روزه تموم شد. 

یه خانواده‌ی بجنوردی از سطح متوسط رو به پایین. پسر اول خانواده رفته جبهه و یه پاشو از دست داده، حالا ازدواج کرده یه پسر داره و یه بجه‌ی دیگه‌شون تو راهه. بچه دوم خانواده ملیحه‌ست که دانشجوی پزشکی مشهده و با خواستگاراش درگیره؛ و بچه‌ی آخر خانواده محسنه که راوی داستانه و یه بچه حدودا ۱۵ ۱۶ ساله ست. پدر هم یه مغازه خوار و بار فروشی تو بازار داره. مادرشون خونه داره و بی‌بی که مادر پدره باهاشون زندگی میکنه. 

من خیلی دوسش داشتم و دوست دارم حتما دو جلد دیگه‌ی کتاب رو هم بخونم. دیالوگها که به لهجه‌ی بجنوردی نوشته شده بودند واقعا جذاب بودن برا من. ^__^ 



7 فروردین 98 ساعت 01:59 | حسنا :) | نظرات

بدون اغراق؛ بهترین کتاب سال ۹۷ بود که خوندم. 

و چقدر چقدر احساس میکنم چیزای جدیدی برای «زندگی کردن» یاد گرفتم که از همین لحظه میتونم عملی کنم و چقدر احساس اراده داشتن می‌کنم. 

این کتاب کاملا بر اساس تحقیقات علمی نوشته شده و اینش برا من خیلی جذاب بود ( ویژگی ای که کنابای سری  HBR هم داشتند) اما این بسیار مفصل به موضوع «عادت» پرداخته بود. 

اینکه عادتها چقدر توی زندگی ما موثرن٬ چطور میتونیم نسبت به عادتهامون آگاهی پیدا کنیم٬ اونا رو تغییر بدیم٬ یا حذف کنیم. صددرصد عملی و گام به گام. 
بعد در مورد بازاریابی گفته بود که چجوری تبلیغات از عادتهای مصرف کننده بهره وری میکنن و چطور یه محصول رو جوری تبلیغ میکنند که استفاده ازش تبدیل به عادت بشه برای مشتریها.

از عادتها توی جوامع گفته بود٬ نقششون توی راه انداختن جنبش ها٬ و اینکه چجوری یه چیزی توی جامعه جا میفته. نقش پیوندهای ضعیف در جوامع. 

وای خدا فراتر از حد تصورم بود و احساس لبریز بودن دارم. 

در اینکه این کتاب جزو «باید بخوانید»ها قرار میگیره شکی نیست؛ اما میخوام بهتون بگم «هرچه زودتر بخوانید»


+ توی پویشی که خانم عاطفه فرجی معرفی کرده بود شرکت کردم و این کتاب رو خوندم؛ اولین بار بود یه کتابو اینجوری همخوانی میکردم؛ خیلی تجربه‌ی خوبی بود و برای فروردین توی سه تا همخوانی مبخوام شرکت کنم. 


29 اسفند 97 ساعت 01:14 | حسنا :) | نظرات

صفحات قبل : 1 2 3